نقص فنی مترو کجا و افتادن هواپیما کجا
توی یکی دو سال گذشته اگر هر از چند وقتی خبر سقوط، آتش سوزی یا هر مشکل دیگر یک هواپیما را نشنویم اصلاً روزمان شب نخواهد شد. بالاخره یک هواپیما باید بیافتد. یکی باید آتش بگیرد. یکی باید برود توی ساختمان و بدون سلام به سفره مردم وارد شود. یکی باید سرعتش را بی خود زیاد کند و از باند فرودگاه فرار کند. تاخیر هم که دیگر شام شب مسافران هواپیماها شده است. حالا در این اوضاع و احوال خبر آمده خبری در راه است که دولت محترم بنا دارند به خاطر توجه بیش از حد به مردم تهران مدیریت ساخت مترو را هم در دست بگیرند. خوب خدا را شکر همه چیزمان درست شده بود و همین یکی مانده است. چند وقتی ننوشتیم فکر کردیم شاید اتفاقی بیافتد و این جماعت با این همه خبری که از طرف مجلس و شورای شهر مبنی بر غیرقانونی بودن ارائه مدیریت مترو به دولت منتشر شد بی خیال شوند اما انگار نه انگار. ما که بخیل نیستیم. شاید اصلاً درست شود. اما نمی دانم چرا هر چقدر میخواهم به خودم بقبولانم که مدیریت مترو به دست دولت بیافتد یاد تمام سوانح و حوادثی میافتم که در طول چهار پنج سال گذشته در ایران اتفاق افتاد. سوانحی که بعضیهاشان هنوز یادمان است. سقوط هواپیمای خبرنگاران. سقوط هواپیمای شهدای سپاه. حادثه در مشهد، اصفهان وبسیاری دیگر. حالا در این شرایط هر آنچه عقل سلیم حکم میکند، بکند. به ما چه؟
+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان ۱۳۸۸ ساعت 12:39 توسط سید محمد حسین هاشمی
|

دوره زمانه عجیبی شده؛ آنقدر سایه دست و پا زدن برای رسیدن به آرامش بر زندگیمان سنگینی کرده که عملاً فراموش کردهایم مدام حراج میزنیم بر تکتک لحظهها و ثانیههایی که هر کدام گوشهای از خاطراتمان را در دفتر روزگار مشق میکنند و فقط به فکر آیندهای آرام هستیم که حالا شاید بیاید و شاید هم، اصلاً خوابش را هم نخواهیم دید. به اینجایش نیاندیشیم بهتر است. غرض این باشد که فکر کنیم همه چیز در این آینده ندیده و نشناخته خوب خواهد بود. اما این عمر رفتهمان را نباید پاسخگو باشیم؟ عمری که مدام میگذرد و ما همیشه بیمجال، از کنارش میگذریم و میگوییم فردا. بیآنکه بدانیم دم غنیمت است. نگاهی به زندگی این روزهایمان که بیاندازیم همه چیز دستمان میآید. روزمرگی آنچنان در جدال با خود ما جلو افتاده که هیچ چیز جلو دارش نیست. خودمان هم دیگر به این موضوع عادت کردهایم. دیگر پذیرفتهایم که ما محکومیم به اینکه روزمان را در این فکر باشیم که فردا چه میشود و فردا را هم به فکر شبهای دگرش صبح کنیم تا روزی که دست حسرت بر دست بگذاریم و به آیندگان با نگاهی مغموم بگوییم جوانی کجایی یادت بخیر. وقتی هم که از ما میپرسند که مگر جوانی نکردید بگوییم صبح تا شب دویدیم تا آینده را دریابیم. به شرایطی که برای زندگی خودمان درست کردهایم خوب نگاه کنیم. چند سال به عقب برگردیم. روزهایی که خانوادهها از کوچکترین فرصت خود استفاده میکردند. گاز پیکنیک خود را به دست میگرفتند. خورجین نمدی را بر دوش میکشیدند و به هوای رسیدن به هوای خوش، راه بوستانهای تهران را دنبال میکردند. راهی که در نهایت به آرامشی چند ساعته ختم میشد. اما امروز همه چیز تغییر کرده است. دیگر شرایط را برایمان خودمان خیلی سختتر از قبل کردهایم. با این حال هنوز هم میتوان صدای نفسهای زندگی را در این شهر شلوغ پیدا کرد.
زندگانی ما به زندهمانی تبدیل شده؛ این روایت امروز و دیروز نیست؛ روایت سالها و دردهاست. لابلای همین زندهمانیهاست که نتیجه میگیریم تا بگوییم "هیچیم اگر منتقد نباشیم". اما تا نقد میکنیم، ناخودآگاه كافر میشویم؛ چراکه نمیدانیم بودنمان برای چیست.