پشت این پنجره جز هیچ بزرگ هیچی نیست

برای تو می‌نویسم. برای تویی که امروز پنج سال می‌گذرد از مادامی که هستی و نیستی. برای تو می‌نویسم. برای تویی که امروز را بر خلاف تمام بایدهایی که مجاب می‌کند دل را به شاد بودن و ساکت زیستن در روز خبرنگار، عزادارم کردی برای تمام عمر، چون از دستت دادیم بی‌آنکه بدانیم و بفهمیم که تو کیستی و چه می‌کنی. امروز پنج سال از آغازین روزی که برای همیشه بودنت را به یاد سپردم می‌گذرد تا باشد و بماند روزگارانی که باعث شد اکنون، تنها با تو و برای تو و به عشق تو و باز هم با تو زندگی کنم. زندگی که در آن یاکریم‌ دل من و تو با هم و همزمان با آنتن مشکل حجم و تعادل داره. امروز پنج سال از آن روز می‌گذرد که با تو وداع کردم تا حرمت نگه‌دارم اشک‌هایی که خون‌بهای عمر رفته من و تو بود. میراثی که نه به قید قرعه نه به حکم عرف که یکجا سند زده بودی همه را حرمت چشمان آن نازنینی که هیچ‌گاه نبود و همیشه بود. مهر و موم شد یاد و یادگار من و تو به آتش سیگار متبرک ملعون که می‌ترکاند حفره‌های ریه‌هایمان را تا بل باز شود این در گمشده بر دیوار که همان شناخت واقعی توست، عزیز دل. پس دل گره می‌زنم به اندیشه زیبای تو برای آنکه با هم دوست داشته باشیم درخت انجیری را که دیروز زیر سایه‌اش ارمیدیم برای زندگی بهتر. همان زمانی که یکسالگی زندگی در قبرستانت را به جشن نشسته بودی و من در سفر چشمانم را که دیگر سوی دیدن نداشت را روانه دژکوهی کردم که اکنون پنج سال است بدن مطهرت را در بر گرفته تا باشد و بماند یادگارمان اینکه انجیر بنا به دنیا آمدن داشت و آهن و فسفرش کم شده بود. امروز گرچه باید به حکم روزگار و عرف شاد باشم از روزی که متعلق به من و ماست، از صمیم قلب نگران سال دیگری‌ام که باید بدون تو بگذرد. عزیز دل. کاش قبل از رفتنت همه چیز را می‌فهمیدیم. اما نه؛ تو رفتی تا خیلی از آنچیزهایی را که باید بدانیم را به خودمان واگذاری. مثل همیشه سبز و سربلند. برای تو می‌نویسم و در روزم برای تو سیاه به تن می‌کنم تا بدانی دوستت دارم. عشق بی عاشق من..

پی نوشت: بیچاره حسین پناهی که دوستان، همانهایی که روزگاری به او می‌خندیدند و اکنون همه چیز را از آن خود می‌دانند، شعر زیبای او را اینچنان به سخره می‌کشند و اسم مادر را به قهقهرا می‌برند. شرم باد... یادمان نمی‌رود که یک ماه پیش از عزیمتت گفتی به بهشت نمی‌روم اگر مادرم آنجا نباشد

پی‌نوشت 2: روز خبرنگار به خودم و تمام خودی‌ها و نان به نرخ روز نخورها مبارک

/*]]--> /*]]-->

برای او که آمدنش ...

چه جمعه‌ها که یک به یک غروب شد، نیامدی

چه اشک‌ها که در گلو رسوب شد، نیامدی

خلیل آتشین سخن، تبر به دوش بت‌شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد، نیامدی

برای ما که خسته‌ایم و دل شکسته‌ایم، نه

برای عده‌ای ولی، چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته‌ را در انتظار جمعه‌ام

دوباره صبح، ظهر، نه، غروب شد، نیامدی