محكمه

سله نگاهت را به دنیایی نمی‌دهم ...
من از روزگاری که تو را بی من بنگارد شاکی ام.....
پیروز خواهم شد به یقین ...
محکمه عاشقی، رسوایی دل و دیده را خوب می‌شناسد...
حکم کند مرگ هم که باشد نوش می‌کنم

و دوباره باز ... عشق ... دو سی دی از حسین پناهی

دوباره عشق شروع شد ... دو سی دی از شعرها و دکلمه های حسین پناهی در یک پکیج

بهترین استاد در راه با رفیق


بعد از ماه ها

احاطه شدیم در این روزگار. دور تسلسل باطلی که گرفتارش شدیم گویا تمامی ندارد. اما حالا دیگر واهمه ای نیست. دوباره می نویسم. برای تمام آنها که می دانم نابود شدن این نوشته ها را هر پسین فریاد می کنند. پس دوباره تا چند روز آینده از پس چندین ماه سکوت خواهم آمد ... مرا چشم انتظار کیست ؟

...

فعلاً نمی نویسم / همین

دو کلمه حرف حساب با هشتمین عزیز

بارگاه هشتمین عزیزجام زهری را که تو نوشیدی، اینک ما هر روز بارها و بارها می‌نوشیم. اما همه در برابرش ایمن شده‌ایم. می‌گویند وقتی به دنیا آمدیم واکسنی بهمان زده‌اند که این جام‌های پیاپی زهر، اثر زیادی روی زنده‌مانیمان نداشته باشد. آنهایی هم که پیش از ما آمده بودند چندین بار واکسینه شدند تا مبادا دچار دردی شوند که تو شدی و ما نمی‌شویم. متوجه هستی که. دیگر تو که در همین چند قدمی خودمان هستی می‌دانی که منظورم چیست. همه چیز همانطور است که می‌بینی. هر چند که چشم من آنچنان هم که باید و شاید از این موضوع آب نمی‌خورد. پیشرفت روزمرگی به اطراف تو هم رسیده است. این تونلی که دور تا دور مقبره‌ات را در بر گرفته گمان می‌کنم که نمی‌گذارد صدای مرا بشنوی. پس لطفاً بیا و این بار با گوش دلت بشنو. خودت که می‌دانی. اینجا دیگر برادر به برادر رحم نمی‌کند. فرقی هم ندارد که سبز باشی از نوع اینطرفی یا سبز باشی از نوع علوی. یا اصلاً به کل مثل ما نه سبز اینطرفی باشی نه آنطرفی. قرمز حسینی هم نباشی که چند روزی است سردرآورده. در تمام طول زندگیت هم یکبار سایت کلمه را نخوانده باشی و یک بار هم سری به رجا و رهوانیوز نزده باشی. اینها هیچ کدام مهم نیست. چون هستی باید بر اساس یک قانونی حرکت کنی که اسمش قانون نیست. نمی‌دانم چیست. شاید تو بدانی. اما نه. تو هم نمی‌دانی شاید. چون دود تونل زیاد است. شاید اطرافت را ندیده‌ای. اما نه. تو که با این چشم‌های ما کاری نداری. تو بزرگی و می‌توانی ببینی. پس ببین که چه اتفاقی دارد می‌افتد؟ افتاده‌ایم به جان هم. برای چه؟ نمی‌دانم. عده‌ای آنطرف نشسته‌اند و می‌گویند که بروید امروز استقامت سروگانه‌تان را نشان دهید و وقتی از پست دوربین اینطرف‌تر می‌آیند می‌شوند تکه برگی مه سرمای زمستان سست و شکننده‌شان کرده و عده‌ای دیگر هم اینطرف امروز دستور می‌دهند که 3 درصد بشود 20 درصد پس فردا می‌آیند می‌گویند شد. بعضی هم که دوست دارند نامشان در تاریخ بماند محافظانشان را رد می‌کنند. بعضی هم که معلوم نیست هستند یا نیستند. اخبار ضد و نقیضی می گوید که آمده و رخی نشان داده و اخباری آن را تکذیب می‌کند. حالا شده بیش از هشت ماه همینطور به سر و کله هم می‌کوبند و من هنوز دلیلش را نفهمیده‌ام. می‌گویند اتوبوس‌ نیاوردیم اینطرفی‌های عکس گوگل رو می‌کنند. می‌گویند ساندیس نداده‌ایم اینطرفی‌ها فیلم رو می‌کنند. اینطرفی‌ها می‌گویند فلان بدبخت را کشته‌اند، آنطرفی‌ها فیلم مستند رو می‌کنند که شما دروغ می‌گویید و کسی که تا دیروز وزارت ارشاد خودمان مجوز داده بود برای کارش این کارهای شنیع را انجام داده. خلاصه از خدا چه پنهان که از تو هم پنهان نیست اوضاع خوب خراب است. شده‌ایم مثل یک مشت انسان علاف که ببینیم فلان مناسبت چه اتفاقی در شهرمان خواهد افتاد. درست شبیه این انسان‌هایی که سر از هیچ در نمی‌آورند شده‌ام. می‌دانی؛ اینها حرف من نیست. حرف من این است. اینهایی که هر روز یک داستان تازه درست می‌کردند، آیا خبر دارند که چند نفر در همین مدت بی‌خانمان شدند. اینهایی که می‌گویند ما سبزیم برای آزادی ایران می‌دانند چند کودک در بند بیمارستان گرفتار آمده‌اند. اینهایی که می‌گویند ما سبز علوی هستیم می‌دانند چند نفر چادر سبز نمازشان را فروختند تا پول نان شبشان را در بیاورند. اینهایی که می‌گویند ما قرمز حسینی هستیم می‌دانند که رنگ چشمان بسیاری از کودکان این سرزمین از مشکلات قرمز شده است؟ نه. شک ندارم که اینها هیچ کدام اینها را نمی‌دانند. اینها به سر و کله هم می‌زنند تا خودشان باشند. به هیچ کس دیگری هم فکر نمی‌کنند. اما تو را به خدایی که امامش بودی، تو را به بزرگی خودت و به هر چیزی که دوست داری قسم که آنچه فکر می‌کنی به صلاح غربتی است که اکنون موطنت شده همان را از خدا بخواه. یا امام هشتم. راضی‌ام به رضایت یا رضا.

بدون دلیل

پاییز که می‌شد

دلم شور می‌زد

می‌ترسیدم ژاکت یکی از همکلاسی‌هایم را

پوشیده باشم

برای ظهر عطش

حسین (ع) قیام کرد. همچنان که خود فرمود نه برای سرکشی و طغیان، نه از روی هوای نفس و انگیزه شیطان و نه فسادکاری و یا روا داشتن ستمی بر کسی، بلکه قیام کرد تا امر جد خود را به اصلاح آورد و از فساد جلوگیری کند. راه امر به معروف و نهی از منکر را در پیش گیرد و روش جدش رسول خدا محمد مصطفی (ص) و پدرش علی (ع) را دنبال کند.
قیام کرد تا اسلام زنده بماند.
محرم فرا رسید، سیه پوش شدیم، بر سر و سینه زدیم ...
وای حسین کشته شد، وای حسین کشته شد ...
تو گریستی، من نیز، همه گریستند ...
یکی گفت: می‌گریم از آن که چند صد سال است بی آنکه حسین (ع) را بشناسیم، سالی چند وعده به سر و سینه می‌زنیم و به جای معارفه حسین (ع)، چه احمقانه او را به التماس، به خاطر جرعه آبی برای فرزندش متهم می‌سازیم.
می گریم از آنکه هنوز نمی دانیم مرگ حسین چه معنایی دارد.
شاید چون نمی دانیم آزادگی چه معنایی دارد!

برای پیرمرد

حرف‌ها را حراف‌ها زده‌اند. بسنده می‌کنم به یک دقیقه سکوت

فرزندم را دزدیدند

هر مطلبی که می نویسم گوشه ای از وجودم است. گوشه ای از زندگانیم هست. گوشه ای از دوست داشتنی هایم است. همه آنها بچه هایم هستند. بچه هایم را دزدیده اند.

چند روز است که هر روز کسی گوشه ای از دلم را می رباید. مطلب دختران توحید " مهندسی زنانه در پروژه ای مردانه" که با هزار زحمت در روزنامه تهران امروز به چاپ رساندم را روزگاری است که همه ربوده اند. خودی و غیر خودی. این یکی از بچه هایم بود. فرزندم را دزدیدند.

خوش به حالم که تهرانیم

 اساساً وقتی بعضی از وقت‌ها فکر می‌کنم که زندگیم توی ایران و تهران انقدر خوب است و بر وفق مراد همه مشکلاتم را فراموش می‌کنم و بال در می‌آورم. یاد آن شاه بخیر که وقتی مملکت را به قهقرا می‌برد در مقابل آیینه ایستاد و وقتی چهره کریهش را دید گفت خدا را شکر که همه چیزمان به همه چیزمان می‌آید. الآن وقتی مصاحبه زنده و مسقیم محمود احمدی‌نژاد را با برنامه تهران بیست دیدم خیلی بیشتر از آنچه که به ذهنم می‌رسید از اینکه ایرانی هستم خوشحال شدم و خیلی بیشتر تر از آنچه که به ذهنم می‌رسید به خودم بالیدم که تهرانیم. حالا که رییس جمهور ما انقدر ما را دوست دارد که اصلاً تمام فکر و ذکرش این است که به حال و احوال ما برسد چه بهتر از این؟ مگر دیگر چیزی بهتر از این هم هست. انقدر برایش مهم هستیم که او باز هم خاندان هاشمی رفسنجانی را با خاک یکی کرد و گفت که مترویی که تا حالا دست یکی از پسران این خانواده بود را خود به دست می‌گیرد، مدیرش را هم انتخاب کرده است و رسماً بقیه به نوعی پشم. بافت‌های فرسوده را هم که به عهده خودمان گذاشت تا برویم به نوعی برای صفا کردن و با برف سال آینده بیاییم پایین. کار شهرداری را هم که رسماً آشغال جمع کردن و فضای سبز دانست و بی خیال تمام این حرف‌هایی شد که شهردار تهران در تمام این چهار سال زده است. بعد گفت که حالا این سوپور بزرگ اگر بخواهد مدیر واحد شهری بشود من پایه‌ام! یکی دو موضوع دیگر هم مطرح شد که گرچه خوب بود اما من سر در نیاوردم. مشکل از من است حکماً. در نهایت هم که همه چیز خوب است و ما یک کمی بعد.

به نظر می‌رسد که به نوعی در تمام این صحبت‌ها یک موضوع باید بیشتر مورد توجه قرار می‌گرفت. آن هم انصاف. اما هوار که این روزها سیاست، همین سیاستی که مقام ریاست جمهوری ایران در همین مصاحبه خود آن را اخ حساب کردند تمام جریان مصاحبه را در دست داشت. همین صحبت‌هایی که عوام مردم را به گفتن به به و چه چه می‌کشاند بیشتر از دلسوزی استارتی بود برای اولین انتخابات پیش‌رو در تهران. حالا می‌گویید نه این خط و این نشان.

در هر صورت به عنوان یک شهروند تهران امیدوارم که هر آنچه به خیر و صلاح است همان شود.