پاییز

آمدی چه کنی مهربان. مهربانیت اینجا در جمع این همه نامهربان دیگر جواب نمی‌دهد. مهربانیت را بگذار برای روز و روزگاری که خیلی خیلی نزدیک نیست اما دست نیافتنی هم نخواهد بود. مهربانیت را بگذار برای مهربانانی که می‌شود دوستشان داشت اما در اینجا کبک‌وار خود را پنهان کرده‌اند تا مبادا کاری شود که نباید. پس بدان و بدان که هنوز برای آمدنت زود است. پاییز مهربان

پی‌نوشت: با مسعود میر که در شرایط حاضر تنها و بهترین دوست زندگیمه و حداقل می‌تونم از شب تا صبح در کنار سیگار متبرک ملعون براش از تمام آنچیزهایی که دلم می‌خواهد صحبت کنم با همسر عزیزش و دوستی که هم می‌شناختمش و هم نمی‌شناختمش اما الآن خوشحالم از بودنش در کنار ما، سعید و همسرش، تعطیلات رو رفتیم شمال. تنهای تنها. برای پاگ کردن تمام خاطرات زشتی که تا چند آفتاب پیش داشتم. ازشون ممنونم

برای قدر قدر تو

شب قدرگریه می‌کنم. آنقدر زیر چتر قرآنی که تو روایت‌کننده‌اش بودی در زمانی که از زبان محمد (ص) جاری می‌شد اشک می‌ریزم تا بدانی، تا بهتر بدانی هر آنچه که می‌خواهم بگویم و ازت طلب می‌کنم. اشک می‌ریزم. اشک می‌ریزم در برابر قبله‌ای که شامگاهان تو را هنوز که هنوز است از یاد نبرده است. اشک می‌ریزم و فریاد الغوث الغوث را سر می‌دهم تا بدانی هنوز که هنوز است شرمسارم از تمام آنچیزهایی که باید می‌کردم و نکردم. اشک‌ می‌ریزم در برابر تمام محبت‌هایی که به خاطر شفاعت تو، خداوند متعال عطا کرد و هنوز در برابر ذره‌ای از آن هم رو سفید نشده‌ام. اشک می‌ریزم و فریاد الغوث الغوث را آنچنان بلند سر می‌دهم که بدانی تا برای ذره‌ای از آنچه که تو بودی و هستی تلاش می‌کنم و هنوز هیچ هیچم؛ عزیز دل. سرو همایون خرام. ای آنکه تاج پادشاهی پادشاهان در برابر ردای تو بی‌ارزش و بی‌میزان شده‌اند. ای آنکه تخت ستم‌شاهاهی شاهان در برابر تکیه‌گاه کاه‌گلی تو رنگی برای خود نمایی ندارد؛ امشب را تا صبح اشک می‌ریزم به‌خاطر تمام آنچیزهایی که برایم به امانت سپردی و قدر هیچ کدامشان را ندانستم. اشک می‌ریزم. اشک می‌ریزم و فریاد الغوث الغوث را بلند فریاد می‌کشم تا بدانی که به خدای کعبه رستگاریت رستگارم کرد وقتی ذوالفقار مهر و محبتت را بر فرق و سینه‌ام فرو آوردی. فریاد الغوث الغوث را زمزمه اشک‌هایم می‌کنم تا یادم باشد و بماند، باشد و بماند روزگاری که بی تو هیچ هیچم. هیچ هیچ یا بابا حیدر.

ارشد

ارشد قبول شدم