سرمقاله ام در روزنامه قانون --- رفتوآمدهاي پر از تحليل
1- در يكي از روستاهاي شمالي، يك باغبان كم تجربه كارش را آغاز كرد. بيل
زدن را خوب بلد بود. اهالي روستا از اينكه او آمده و كارشان را كساد كرده،
دلگير بودند. آنها ميدانستند كه اين باغبان تا رسيدن به تجربهاي كه اهالي
روستا دارند، فاصله زيادي دارد. اما باغبان جوان با جسارتي مثال زدني كارش
را آغاز كرد. ديري نپاييد كه درختچههايي كه در باغ ميكاشت، فوراً خشك
ميشد. خيليها به او گفتند راهي كه در كاشت درختان استفاده ميكني اشتباه
است. اما او به حرف آنها توجه نكرد. مدام نوع درختان را عوض كرد. اما هر چه
ميكاشت، باز هم خشك ميشد. حتي بعضي مواقع ديگران را هم متهم ميكرد كه
در كارش دخالت ميكنند. بين آنچه در اين روستا گذشته و آنچه در قوه مجريه
اتفاق ميافتد شايد نشود ارتباط مستقيمي پيدا كرد اما تغيير و تحولات در
حوزه مديران ارشد دولتي را شايد بتوان از جنبههاي مختلف مورد بررسي قرار
داد.
2- يكي از نزديكان رئيسجمهور در ماههاي نخستين فعاليت دولت
نهم، درست در زماني كه دولت آزمون و خطا در تصميمگيري را تجربه ميكرد گفت
كه «اينكه دولت نهم در تصميمگيريهاي خود آزمون و خطا ميكند، از
افتخارات قوه مجريه است» حالا از زمان گفتن اين سخن، هفت سالي ميگذرد. خود
اين مقام مسئول، در ميان افرادي جاي گرفته كه دولت او را از خود جدا كرد.
آزمون و خطايي كه باعث شد بسياري از نزديكان دولت، حالا به عنوان يكي از
منتقدان سرسخت قوه مجريه، اظهارنظر و فعاليت كنند.
"آدم برفي" را يادتان هست؟ همان فيلمي كه داوود ميرباقري سال 73 ساخت.
يادتان هست كه؛ نقل همان فيلمي است كه اكبر عبدي در آن به تركيه رفت و گريم
يك زن به چهره گرفت. حواشياش را هم به ياد داريد؟ وقتي كه مخالفان اين
فيلم به يك سينما كه در حال پخش اين فيلم بود حمله كردند. فرزند يك زن
باردار سقط شد. اينطرف و آنطرف تظاهرات شد. بد و بيراهي بود كه به ميرباقري
و ساير دستاندركاران اين فيلم گفته شد. روزگار گذشت و گذشت تا صدا و سيما
يك دهه بعد، آدمبرفي را در يك روز عيد پخش كرد. هيچ كسي هم اعتراض نكرد.
هر چه بود براي همان زمان بود. تمام شد. فقط براي مدتي فضاي التهاب در
سينما حكمراني كرد. همين روايت هم براي "مارمولك" پيش آمد. فيلمي كه "كمال
تبريزي" ساخت. اين هم به اندازه كافي سر و صدا كرد. بعد از مدتي كوتاه هم
از پرده سينما پايين كشيده شد تا امروز در خانه خيلي از ايرانيها حداقل يك
حلقه سيدي اين فيلم وجود داشته باشد.
درست
بعد از حوادث پس از انتخابات سال 88؛ بعد از آنكه بعضي از معترضان به
نتايج انتخابات دستگير شدند، روزگاري كه تعدادي از اين افراد به يك
بازداشتگاه در جنوب شهر رفتند؛ زماني كه آبها از آسياب افتاد؛ نام يك محل
سرزبانها افتاد؛ «كهريزك»؛ بازداشتگاهي كه رهبر انقلاب دستور تعطيلي آن
را صادر كردند؛ از آن موقع، بحث بازداشتگاههاي غير قانوني در كشور مطرح
شد؛ عنواني گرچه كم كم گرد فراموشي روي آن نشست، اما حالا و بعد از ماجراي
مرگ يك وبلاگنويس در بازداشتگاه، جاي خود را به «بازداشتگاه غيراستاندارد»
داده است.
1- يك مدير مدرسه را تصور كنيد. كاري به كار اين هم نداشته باشيد كه او
چيزي از علم و ادب ميداند يا نه. شما فكر كنيد دست تقدير، او را به
عنوان يك مدير معرفي كرده. حالا فكر كنيد اين مديري كه چيزي از آموزش
نميداند، نه يك بار كه چند بار به كلاس سوم مدرسه، بيتوجه باشد. در جلسات
خصوصي هم هميشه بگويد من اصلاً با اين كلاس سوم مخالفم. آخر سر هم بيايد و
در جمع مردم فرياد بزند مدرسه من اگر كلاس سوم نداشت هم نداشت. من را اول و
دوم و چهارم تا ششم بسنده ميكند. به نظر شما اين مدير، لياقت مدير بودن
را دارد؟
زندگانی ما به زندهمانی تبدیل شده؛ این روایت امروز و دیروز نیست؛ روایت سالها و دردهاست. لابلای همین زندهمانیهاست که نتیجه میگیریم تا بگوییم "هیچیم اگر منتقد نباشیم". اما تا نقد میکنیم، ناخودآگاه كافر میشویم؛ چراکه نمیدانیم بودنمان برای چیست.