سرمقاله ام در روزنامه قانون --- رفت‌و‌آمدهاي پر از تحليل

احمدی نژاد - دولت1- در يكي از روستاهاي شمالي، يك باغبان كم تجربه كارش را آغاز كرد. بيل زدن را خوب بلد بود. اهالي روستا از اينكه او آمده و كارشان را كساد كرده، دلگير بودند. آنها مي‌دانستند كه اين باغبان تا رسيدن به تجربه‌اي كه اهالي روستا دارند، فاصله زيادي دارد. اما باغبان جوان با جسارتي مثال زدني كارش را آغاز كرد. ديري نپاييد كه درختچه‌هايي كه در باغ مي‌كاشت، فوراً خشك مي‌شد. خيلي‌ها به او گفتند راهي كه در كاشت درختان استفاده مي‌كني اشتباه است. اما او به حرف آنها توجه نكرد. مدام نوع درختان را عوض كرد. اما هر چه مي‌كاشت، باز هم خشك مي‌شد. حتي بعضي مواقع ديگران را هم متهم مي‌كرد كه در كارش دخالت مي‌كنند. بين آنچه در اين روستا گذشته و آنچه در قوه مجريه اتفاق مي‌افتد شايد نشود ارتباط مستقيمي پيدا كرد اما تغيير و تحولات در حوزه مديران ارشد دولتي را شايد بتوان از جنبه‌هاي مختلف مورد بررسي قرار داد.

2- يكي از نزديكان رئيس‌جمهور در ماه‌هاي نخستين فعاليت دولت نهم، درست در زماني كه دولت آزمون و خطا در تصميم‌گيري را تجربه مي‌كرد گفت كه «اينكه دولت نهم در تصميم‌گيري‌هاي خود آزمون و خطا مي‌كند، از افتخارات قوه مجريه است» حالا از زمان گفتن اين سخن، هفت سالي مي‌گذرد. خود اين مقام مسئول، در ميان افرادي جاي گرفته كه دولت او را از خود جدا كرد. آزمون و خطايي كه باعث شد بسياري از نزديكان دولت، حالا به عنوان يكي از منتقدان سرسخت قوه مجريه، اظهارنظر و فعاليت كنند.

ادامه نوشته

تیتر یک روزنامه آرمان - غائله جيراني

توضیح: این مطلب با کمی تغییر توی روزنامه آرمان کار شده بود. به همین خاطر عین مطلب رو می گذارم اینجا.

من مادر هستم - جیرانی"آدم برفي" را يادتان هست؟ همان فيلمي كه داوود ميرباقري سال 73 ساخت. يادتان هست كه؛ نقل همان فيلمي است كه اكبر عبدي در آن به تركيه رفت و گريم يك زن به چهره گرفت. حواشي‌اش را هم به ياد داريد؟ وقتي كه مخالفان اين فيلم به يك سينما كه در حال پخش اين فيلم بود حمله كردند. فرزند يك زن باردار سقط شد. اينطرف و آنطرف تظاهرات شد. بد و بيراهي بود كه به ميرباقري و ساير دست‌اندركاران اين فيلم گفته شد. روزگار گذشت و گذشت تا صدا و سيما يك دهه بعد، آدم‌برفي را در يك روز عيد پخش كرد. هيچ كسي هم اعتراض نكرد. هر چه بود براي همان زمان بود. تمام شد. فقط براي مدتي فضاي التهاب در سينما حكم‌راني كرد. همين روايت هم براي "مارمولك" پيش آمد. فيلمي كه "كمال تبريزي" ساخت. اين هم به اندازه كافي سر و صدا كرد. بعد از مدتي كوتاه هم از پرده سينما پايين كشيده شد تا امروز در خانه خيلي از ايراني‌ها حداقل يك حلقه سي‌دي اين فيلم وجود داشته باشد.

حالا؛ جيراني
ميرباقري؛ تبريزي و بعضي ديگر آب از سرشان گذشت تا امروز موج ورود غيرسينمايي‌ها به درياي سينما، تخته‌سواري جيراني در هنر هفتم را به چالش بكشد. جيراني شايد خودش هم در آبان ماه سال 89 كه روي صندلي قرمز برنامه هفت شبكه سوم سيما، تكيه زده بود، فكر نمي‌كرد فيلمي كه ساختنش‌ را شروع كرده در آذرماه 91، شهر را به هم بريزد. ماجرا مربوط است به فيلم "من مادر هستم". فيلمي كه تنها بعد از گذشت سه روز از آغاز اكران تا دلتان بخواهد حرف و حديث به راه انداخته. سبب تجمعاتي شده كه در تاريخ سينماي ايران، كم‌سابقه بود. شعارها و پلاكاردهايي را بالاي سر برد كه هيچ وقت در مقابل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي بالا نرفته بود و حرف‌هايي در جاهايي زده شد كه هيچ وقت در آن جاها نگفته شده بود. البته از اوايل سال گذشته كه اين فيلم به دليل "برخي روابط درون فيلم" مجوز اكران نگرفت، همه چيز حكايت از اين اتفاقات داشت. حالا؛ نوبت به جيراني رسيده تا سينماي ايران يك بار ديگر، با التهاب مواجه شود. التهابي كه نتيجه‌اش شايد تنها تكرار اتفاقاتي باشد كه برگ‌هاي به هم سنجاق شده تاريخ مي‌دانند چيست.

ادامه نوشته

باکس منهاي صفحه - روزنامه قانون – پرونده ام درباره بازداشتگاه‌ها

بازداشتگاهدرست بعد از حوادث پس از انتخابات سال 88؛‌ بعد از آنكه بعضي از معترضان به نتايج انتخابات دستگير شدند، روزگاري كه تعدادي از اين افراد به يك بازداشتگاه در جنوب شهر رفتند؛ زماني كه آب‌ها از آسياب افتاد؛ نام يك محل سرزبان‌ها افتاد؛ ‌«كهريزك»؛ بازداشتگاهي كه رهبر انقلاب دستور تعطيلي آن را صادر كردند؛ از آن موقع، بحث بازداشتگاه‌هاي غير قانوني در كشور مطرح شد؛ عنواني گرچه كم كم گرد فراموشي روي آن نشست، اما حالا و بعد از ماجراي مرگ يك وبلاگ‌نويس در بازداشتگاه، جاي خود را به «بازداشتگاه غيراستاندارد» داده است.

بازداشتگاه كجاست ؟
در آیین‌نامه اجرایی سازمان زندان‌ها و اقدامات تامینی و تربیتی کشور مصوب ۲۰/۹/۸۴ بازداشتگاه این‌گونه تعریف شده ‌است: بازداشتگاه، محل نگهداری متهمانی است که با قرار کتبی مقام‌های صلاحیت‌دار قضايی تا اتخاذ تصمیم نهایی به آنجا معرفی می‌شوند.

اولين بازداشتگاه ايران
با این که راجع به وضع بازداشتگاه در ایران دوران باستان اسناد و مدارکی در دست نیست اما آنچه مسلم است در قلعه‌ها زندان‌هایی بنا می‌شد که پادشاهان و حکمرانان مخالفان خود را در آنجا زندانی می‌کردند و سپس به وضع فجیعی از بین می‌بردند. در اين زمان حبس جزو مجازات‌ها نبود بلکه وسیله‌ای برای از بین بردن بی سر و صدای اشخاص بلند مرتبه‌ به حساب مي‌آمد.
ادامه نوشته

محكمه

سله نگاهت را به دنیایی نمی‌دهم ...
من از روزگاری که تو را بی من بنگارد شاکی ام.....
پیروز خواهم شد به یقین ...
محکمه عاشقی، رسوایی دل و دیده را خوب می‌شناسد...
حکم کند مرگ هم که باشد نوش می‌کنم

سرمقاله‌ام در روزنامه قانون // وقتي سينما بي‌مدير است

سينما1- يك مدير مدرسه را تصور كنيد. كاري به كار اين هم نداشته باشيد كه او چيزي از علم و ادب مي‌‌داند يا نه. شما فكر كنيد دست تقدير،‌ او را به عنوان يك مدير معرفي كرده. حالا فكر كنيد اين مديري كه چيزي از آموزش نمي‌داند، نه يك بار كه چند بار به كلاس سوم مدرسه، بي‌توجه باشد. در جلسات خصوصي هم هميشه بگويد من اصلاً با اين كلاس سوم مخالفم. آخر سر هم بيايد و در جمع مردم فرياد بزند مدرسه من اگر كلاس سوم نداشت هم نداشت. من را اول و دوم و چهارم تا ششم بسنده مي‌كند. به نظر شما اين مدير، لياقت مدير بودن را دارد؟

2- «نگرانی بابت تعطیلی سینما وجود ندارد. البته گزینه‌های‌ دیگری همانند برنامه‌های تلویزیونی و فیلم‌های نمایش خانگی وجود دارد و می‌توان با این موارد اقداماتی را انجام داد.» اين جمله را نه آن مدير مدرسه‌اي كه با حذف كلاس سوم، علايق شخصي‌اش را به كرسي نشاند كه وزير فرهنگ يك كشور گفته است. كشوري كه اتفاقاً هم در هنر و هم در سينما سابقه طولاني و درخشاني دارد. اين را سید محمد حسینی، گفته است. او كه در قامت وزير، بايد حواسش به هنر و فرهنگ مملكت باشد، چيزي شبيه همان مدير مدرسه خيلي راحت از يكي از بخش‌هاي مهم فرهنگي جامعه چشم‌پوشي مي‌كند. به نظر شما اين وزير، نبايد مورد پرسش قرار گيرد؟

3- سال گذشته در بحبوجه جشنواره فيلم فجر كه در آن نه خبري از تعدد فيلم‌هاي خوب بود، نه نشاني از تجمع بزرگان سينماي ايران، درست در شرايطي كه بسياري از اهالي هنر هفتم، آرم «خانه سينما» را به سينه زده بودند، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي آمد و خبر تاسيس سازمان سينمايي را به رياست جواد شمقدري اعلام كرد. اتفاقي كه راه تخته كردن در «خانه سينما» را هموار تر كرد تا آرزوي ديرينه حسيني و شمقدري و يارانشان برآورده شود. اتفاقي كه به نوعي اولين گام براي اضمحلال سينماي ايران به حساب آمد و حالا، اين گفته حسيني كه معناي تحت‌اللفظي‌اش مي‌شود، «سينما نبود هم نبود»، قدم بعدي براي ضربه به سينماي ايران، برداشته شد. به نظر شما اين نوع تفكر مديريتي نبايد تغيير كند؟

ادامه نوشته

يادداشتم در روزنامه قانون /// فيلمي كه انتظارش را نداشتيم

فيلم آفريقاگاهی وقت‌ها با چیزهایی روبه رو می‌شوی که انتظارش را نداری. مثلا انتظار نداری که در میان این همه فیلم بدی که این روزها روی پرده سینما رفته است، فیلم خوبی مثل «بغض» را ببینی. انتظارش را نداری که در روزگار رکود تئاتر، یک بازی دو نفره خوب از علی نصیریان و فرهاد آییش در تئاتر شهر ببینی. شاید حتی انتظارش را نداشته باشی که یک خبرنگار سیاسی و اجتماعی بیاید و یادداشتی در یک صفحه فرهنگی و هنری بنویسد؛ اما به نظر می‌رسد بعضی وقت‌ها باید انتظار آنچه انتظارش را نداری داشته باشی. نمونه‌اش هم اولین فیلم بلند هومن سیدی است. فیلمی که این روزها در شبکه نمایش خانگی عرضه شده تا نشان دهد بعضی مواقع ممکن است فیلمی را از کارگردانی ببینی که انتظارش را نداری؛ «آفریقا» فیلمی که در جشنواره فجر سال 89 سر و صدا کرد و به اندازه کافی هم جایزه گرفت. فیلمی که گرچه اولین ساخته کارگردان است، اما برخلاف خیلی از این نوع آثار، تلاشی برای آوانگارد شدن ندارد. ساده است و شاید همین سادگی‌اش باعث شده تماشاگر اذیت نشود. تمام داستان حول محور سه نفر خرده‌فروش مواد مخدر که حالا گروگانگیر شده‌اند، می‌چرخد؛ اما آنقدر خوب نشان داده شده که بیننده از تماشای آن اذیت نمی‌شود. فیلم ریتم مناسبی دارد. تماشاگر تا انتها با آن همراه می‌شود. فیلمبرداری با دوربین روی دوش، شبیه فیلم‌های بعضی از کهنه‌کاران نیست که چشمت را آزار دهد. آن را راحت می‌بینی. آفریقا کاری به کار این ندارد که بخواهد شخصیت‌ها را یک به یک معرفی کند.

شخصیت‌ها خود در لابه‌لای فیلم معرفی می‌شوند. شاید به علت بازی خوب چهار بازیگر اصلی فیلم و البته بازی درخشان شهاب حسینی و جواد عزتی باشد؛ اما هر چه هست، این بازی‌ها را می‌توان یک نقطه قوت دیگر برای فیلم دانست. از طرف دیگر، فیلم تکلیفش را از همان ابتدا با تماشاگر روشن می‌کند. گرچه فضای آمریکایی -به قول بعضی‌ها- دارد، اما به روشنی نشان می‌دهد که یک ذوق خوب، می‌تواند روایتی شاید تکراری و شاید آمریکایی را ایرانی‌ کند. عشق هم در گوشه‌ای از آن باشد؛ غیرت هم باشد؛ حماقت هم باشد. همه این‌ها،‌ می‌شود روایتی جذاب از یک اتفاق که من معتقدم برخلاف خیلی‌ها که می‌گویند کنارم حس نمی‌شود، در اطرافمان به روشنی هست. در کنار تمام این‌ها، پایان خوب فیلم را هم باید یکی دیگر از ویژگی‌هایش دانست. پایانی که چیزی است برخلاف هر آنچه به ذهن می‌رسد؛ همان چیزی که در کنار سایر ویژگی‌های آفریقا باعث شده این فیلم که روایتی غیر خطی را نشان می‌دهد یک سر و گردن از فیلم‌های این روزهای سینمای خانگی بالاتر بایستد و این امید را که هومن سیدی در فیلم‌های بعدی‌اش جایگاهی ویژه در سینما داشته باشد، دو چندان می‌کند. به هر حال، در روزگاری که سینمای ایران روزهای خوبی را سپری نمی‌کند و فیلم‌های روی پرده نیز چنگی به دل نمی‌زنند و خیلی‌ها حوصله سینما رفتن و دیدن فیلم‌هایی که اکثرشان خنثی و بی‌خاصیت‌اند، ندارند، آفریقا می‌تواند بهانه خوبی برای یک ساعت و اندی لذت بردن باشد و صد افسوس که این فیلم اکران عمومی نشد!