برای داشتنش تلاش و به نشانه‌هایی که از سمتش می‌بینی، توجه کن. تو باید بدانی که بودنت به بودنش وابسته است. حالا دخلت به هر اتفاقی که می‌افتد چیست؟ تو مگر نمی‌خواهی؟ پس برو تا جایی که باید. تا جایی که می‌توانی. بگذار صدای نفس‌هایت در دنیا بپیچد. بگذار تمام دنیا بفمند که ذرات وجودت به وجودش بسته است. پس نگران نباش. اینجا صحنه توست. صحنه‌ای است برای عرضه... فریاد بزن... یاد کن از «هامون»... از فریادهای «حمید هامون»... بگو ... بگو اون زن منه... اون عشق منه... اون سهم منه... بگذار تمام دنیا صدایت را بشنود. شاید دلت راضی شود... از هر چه که هست. هر چه دلت می‌خواهد. فدای سرت که روزگار دارد مدام نامروتی می‌کند. بسوز ... اما بدان اینجا تازه ابتدای راه است... راهی که سرانجامش خودت را بالاتر از همه چیز و همه کس می‌بینی