برای داشتنش ...
برای داشتنش تلاش و به نشانههایی که از سمتش میبینی، توجه کن. تو باید بدانی که بودنت به بودنش وابسته است. حالا دخلت به هر اتفاقی که میافتد چیست؟ تو مگر نمیخواهی؟ پس برو تا جایی که باید. تا جایی که میتوانی. بگذار صدای نفسهایت در دنیا بپیچد. بگذار تمام دنیا بفمند که ذرات وجودت به وجودش بسته است. پس نگران نباش. اینجا صحنه توست. صحنهای است برای عرضه... فریاد بزن... یاد کن از «هامون»... از فریادهای «حمید هامون»... بگو ... بگو اون زن منه... اون عشق منه... اون سهم منه... بگذار تمام دنیا صدایت را بشنود. شاید دلت راضی شود... از هر چه که هست. هر چه دلت میخواهد. فدای سرت که روزگار دارد مدام نامروتی میکند. بسوز ... اما بدان اینجا تازه ابتدای راه است... راهی که سرانجامش خودت را بالاتر از همه چیز و همه کس میبینی
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 19:37 توسط سید محمد حسین هاشمی
|
زندگانی ما به زندهمانی تبدیل شده؛ این روایت امروز و دیروز نیست؛ روایت سالها و دردهاست. لابلای همین زندهمانیهاست که نتیجه میگیریم تا بگوییم "هیچیم اگر منتقد نباشیم". اما تا نقد میکنیم، ناخودآگاه كافر میشویم؛ چراکه نمیدانیم بودنمان برای چیست.