باکس منهاي صفحه - روزنامه قانون - روايت يك مرگ مشكوك
توضیح: دلیل نگارش این متن تنها، نمایش اظهارنظرات متعدد و بعضا متناقضی بود که توسط مسوولان آورده شده.
ستار بهشتي، نامياست كه تا 10 روز پيش، جز معدود خوانندههاي وبلاگش، براي هيچ فردي آشنا نبود. حالا و در شرايطي كه او در جريان بازجوييها، فوت كرده، معماي دليل اين اتفاق، آنچيزي است كه به يك پازل تبديل شده است. پازلي كه تا كنون تكههايي از آن پيدا و سرجايش گذاشته شده اما هنوز مشخص نيست كه در نهايت به يك تصوير واضح، كه همان مقصر است منتهي ميشود يا نه.
2- ستار بهشتي كيست؟
بر اساس اخباري كه منتشر شده، ستار بهشتي 35 سال داشته. کارگري ساکن رباط کريم در اطراف تهران بوده و مدرك تحصيلياش نيز سيكل بوده است. او روز نهم آبان ماه 1391 به اتّهام «اقدام عليه امنيّت ملي از طريق فعاليت در شبکه اجتماعي و فيسبوک» توسط پليس فتا دستگير و در روز 13 اين ماه درگذشت.
3- اظهارات ضد و نقيض
گرچه خبر فوت ستار بهشتي با حدود يك هفته تاخير منتشر شد اما از آن روز تا حالا اظهارات ضد و نقيض بسياري در اين باره صورت گرفته است. اظهاراتي كه شايد پيدا كردن تكههاي مفقود پازل چرايي مرگ ستار بهشتي را در هالهاي از ابهام فرو برد. در ادامه اين اظهارات را به صورت روزانه ميخوانيم.
زبانشان با ما یکی است. ورقهای تاریخ
روایت از آن دارند که در گذشتههای دور بخشی از خاک ما بودند. بعضیهاشان
ضریب هوشی بسیار بالایی دارند. شاید بالاتر از بعضیهای ما. کار کردنشان هم
سختتر از ماست. دیربازها ما و آنها نداشتیم. همه جزئی از خاک ایران به
حساب میآمدیم. اما حالا، داستان خیلی فرق کرده. حالا نگاهمان را از هر
کدامشان که میبینیم میدزدیم. نه به خاطر شرم و حیا. به خاطر حس برتری که
خواه ناخواه در میان تمام ما به وجود آمده است. حتی ذرهای هم به این فکر
نمیکنیم که نسل دومشان هموطن ما شدهاند. ما آنها را نمیبینیم و
سیاستمداران ما هم هر کاری میکنند تا از تعدادشان در ایران کاهش یابد.
سیاستهایی که بعضاً با بیاحترامی همراه میشود. بیاحترامی نسبت به
افاغنهای که اینروزها دوباره حرف و حدیث اخراجشان از ایران داغ شده است. 
تعجب کردی!؟... میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم. شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان! چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام.
زندگانی ما به زندهمانی تبدیل شده؛ این روایت امروز و دیروز نیست؛ روایت سالها و دردهاست. لابلای همین زندهمانیهاست که نتیجه میگیریم تا بگوییم "هیچیم اگر منتقد نباشیم". اما تا نقد میکنیم، ناخودآگاه كافر میشویم؛ چراکه نمیدانیم بودنمان برای چیست.