مروری بر زندگی سیاسی و ابهامات دکتر حسین فاطمی // تاوان اشتباه
این گزارش من در ماهنامه سخن ما منتشر شد
متولد نایین، به سال ۱۲۹۶. روایتی دیگر اما میگوید که او در ۱۲ مهر ۱۲۹۸ هجری خورشیدی به دنیا آمد؛ روایتی، پشت قرآن خانوادگی. بیشتر از اینکه سیاستمداریاش را به رخ بکشد، با آنچه در عرصه روزنامهنگاری نشان داد، پایش را در سیاست باز کرد. با این حال، وقتی وارد سیاست شد، توانست دوشادوش دکتر مصدق، دست به اقداماتی بزند که در برگهای تاریخ ایران، ماندگار شد. از فکر ملی کردن صنعت نفت تا تشکیل جبهه واحدی به نام جبهه ملی ایران. با این حال، ابهاماتی هم در زندگیاش داشت. ابهاماتی که باعث شد حضورش در سیاست، تنها برای مدتی کوتاهی حس شود و در نهایت، اعدام، پرده آخر زندگیاش شد. این؛ توصیفی است از زندگی سید حسین فاطمی. مردی که خیلیها میگویند قربانی کودتای ۲۸ مرداد شد و خیلیها هم هستند که میگویند، روزگاری که برایش رقم خورد، ثمره رفتارهای خودش بود.
پسر سوم مصدق
حسین فاطمی همراه با علی شایگان، از چهرههای چپ کابینه مصدق به حساب میآمد. مردی که مصدق او را پسر سوم خود مینامید و همواره، سعی میکرد تا در کنار مخالفان سرسختی که داشت، از او دفاع کند. دفاعی که تا آخرین روزهای عمر او و البته دولت مصدق، ادامه داشت و هیچ وقت کمرنگ نشد. خیلیها بر این باورند که مصدق، بیشتر از هر کسی به فاطمی اطمینان داشت و در شرایطی که به اعتقاد بعضی، او بر خلاف مصدق، جمهوریخواه بود، حتی بعد از کودتا هم، دست از پشتیبانی فاطمی بر نداشت.
روزنامهنگاری با زبان سرخ
اگر ورود حسین فاطمی به عرصه سیاست تماماً مدیون روزنامهنگار بودن او نبود، اما این حرفه، نقش زیادی در شناساندن او به سیاسیون داشت. زبان سرخی که حسین فاطمی در سبک نوشتاری خود از همان روزهای اول داشت، به نوعی به شناسنامه او تبدیل شد و به اعتقاد بعضیها، همین زبان سرخ هم، سر سبزش را بر باد داد. فاطمی در دوران جوانی و بعد از آنکه به دلیل درآوردن مخارج تحصیل، در روزنامه برادرش «باختر» قلم میزد، به نوشتن مقالات ادبی در روزنامه «ستاره» پرداخت. مقالاتی تند، بیپرده و منتقدانه که ظرف مدت کوتاهی به تبعید او از پایتخت به اصفهان منجر شد.
زندگانی ما به زندهمانی تبدیل شده؛ این روایت امروز و دیروز نیست؛ روایت سالها و دردهاست. لابلای همین زندهمانیهاست که نتیجه میگیریم تا بگوییم "هیچیم اگر منتقد نباشیم". اما تا نقد میکنیم، ناخودآگاه كافر میشویم؛ چراکه نمیدانیم بودنمان برای چیست.