برای پیرمرد

حرف‌ها را حراف‌ها زده‌اند. بسنده می‌کنم به یک دقیقه سکوت

فرزندم را دزدیدند

هر مطلبی که می نویسم گوشه ای از وجودم است. گوشه ای از زندگانیم هست. گوشه ای از دوست داشتنی هایم است. همه آنها بچه هایم هستند. بچه هایم را دزدیده اند.

چند روز است که هر روز کسی گوشه ای از دلم را می رباید. مطلب دختران توحید " مهندسی زنانه در پروژه ای مردانه" که با هزار زحمت در روزنامه تهران امروز به چاپ رساندم را روزگاری است که همه ربوده اند. خودی و غیر خودی. این یکی از بچه هایم بود. فرزندم را دزدیدند.

مهندسي زنانه در پروژه‌اي مردانه

متفاوت ترین ساکنان تونل توحیدگرد و خاک، آرماتور، سیمان، سیم، صدای جمع‌آوری کارگاه، کارگرانی که روزگار واپسین کار را پشت سر می‌گذارند، کامیون‌هایی که خاک‌های آخر را یکی یکی از محیط خارج می‌کنند، قطعاتی که وارد می‌شوند و دیواره‌هایی که برای همیشه در دیوار جاودان خواهند ماند، همه آن چیزی است که امروز در بزرگ‌ترین پروژه تاریخ مدیریت شهری ایران قابل دیدن است. فضا آنچنان خشن است که تنها یکی، دو دقیقه بعد از ورود، سر درد می‌گیری. احساس امنیت می‌کنی اما مطمئنی که کارکردن در این فضا سخت‌تر از آن چیزی است که حتی فکرش را می‌کردی. تا جایی که چراغ‌های اصلی روشن شده، همه چیز طبیعی است. به قول مهندسی که همراه‌مان بود اینجا فقط کار است. کمی جلو می‌رویم، جایی که چراغ‌های نصب شده اصلی، هنوز روشن نیستند.
کارگران مشغول کارند. مهندس می‌گوید کار به زودي تمام می‌شود. کارگری عرق از صورت بر می‌چیند و دستی تکان می‌دهد: «پدر جان خسته نباشید.» دستی تکان می‌دهد و ما می‌رویم. آری. باید باور کنیم که روزهای آخر است. مهندس می‌گوید این روزها که دیگر کار در حال تمام شدن است بیشتر از پنج هزار نفر مشغول کارند. عدد خیلی بیشتر از آن چیزی است که فکر می‌کردم. این جماعت بعد از پایان کار چه می‌کنند؟ اینجا پنج هزار مرد در سه شیفت کار می‌کنند. بی امان. بی وقفه. حتی خیلی‌هاشان اینجا می‌خوابند. آنها اینجا زندگی می‌کنند. مردانی که اکنون بیش از دو سال است تهران نشینند و با مردان دیگر که معمولا از اعضای خانواده و بستگان‌شان هستند کار می‌کنند.
ادامه نوشته