يازده سال تمام؛ يك به يك‌اش را كه كنار هم بگذاريم مي‌شود يك عمر؛ كم نيست؛ لااقل براي آنكه بخواهيم از يك نفر، از ويژگي‌هايش، از هنرش، از زندگي‌اش،‌ از سادگي‌اش، اصلا از هر چه كه دلمان بخواهد درباره‌اش بگوييم، بگوييم؛ يازده سال، به فرض اينكه هر سال يك بار هم مجال گفتن باشد و نوشتن، كافي است براي آنكه كسي را از عرش به فرش كشاند و آن يكي را از فرش به عرش. براي آنكه تا دلمان بخواهد از خودمان حرف بسازيم و به‌جايش بگوييم؛ اصلاً چرا راه دور برويم، آنقدر وقت هست كه وصيت‌نامه‌اي كه دلمان مي‌خواست يك نفر بگويد را بنويسيم و به نام او منتشر كنيم؛ دنياي تكنولوژي است ديگر؛ چشم به هم بزني، چند هزار آدم ديده‌اند و باور كردنش. ماجرا نقل خود نوشته‌هاي معروف شده به نام ديگري نيست، داستان خاطره‌گويي‌هايي هم نيست كه هر از گاهي بعضي‌ها مي‌گويند تا خودشان را بالا ببرند و ديگري را پايين؛ ماجرا، نقل زندگي يك انسان است كه فقط چهل و هشت سال عمر كرد. به نيم قرن نرسيده، در حياط خانه‌اش، افتاد، خلوتش را گرفتگي قلب به نقل از دكترها و خودكشي به نقل از دوستان به هم زد تا آنچه از گواهي فوت بماند براي امروز، يازده سال بعد از واقعه، اين باشد: « جسد متوفي  حسين پناهي، فرزند علي به شماره جواز دفن 3537/83 در تاريخ 18/5/83 در اين سازمان توسط پزشك قانوني و با حضور قاضي كشيك مورد معاينه قرار گرفت و علت مرگ ايسكميك قلبي تعيين گرديده است. »

مردي از هيچ وقت تا هيچ وقت
بعضي آدم‌ها داستان‌هاي عجيبي دارند؛ در مي‌ماني لابلاي ماجراهايشان؛ اصلا نمي‌داني كه كدام ماجرا را بايد باور كني. به كدامشان بي‌اعتنا باشي و براي كدامشان بنشيني و يك عمر از خودت سوال كني. مثلا همين حسين پناهي؛ مردي كه هيچ كس نمي‌داند چه روزي مرد. داستانش غريب است؛ غريب‌تر آنكه حتي كسي نمي‌داند او چه روزي به دنيا آمد. وقتي مي‌خواهيم در يك جمله زندگي‌اش را بگوييم بهترين جمله شايد اين باشد: «پناهي حدودا در يك سالي متولد شد و حدودا در يك روزي مرد.» چه خنده‌دار باشد چه نه، او مردي است كه هيچ وقت هيچ كس نمي‌داند چه زماني به دنيا آمد و هيچ وقت هيچ كس نمي‌داند چه روزي از دنيا رفت. شناسنامه‌اي را كه بخواهيد نوشته 6 شهريور 1335، آزمايش DNA بعد از مرگ اما مي‌گويد 1339. براي آنها كه اصرار دارند بگويند حسين پناهي بارها گفته دوست دارد تا چهل سالش نشده بميرد، روايت دوم، روايني قابل پذيرش‌تر است، يا حداقل شاعرانه‌تر. اما هر چه هست، حسين پناهي در يكي از شهريورهاي گرم دژكوه ديده به جهان گشود و در يكي از مردادهاي گرم تهران از دنيا رفت.

كودكي؛ كشيك؛ كشك
برگرديم به همان يازده سال؛ مدت كافي براي گفتن از كودكي كه خودش مي‌گويد به سرانگشت پا هرگز دستش به شاخه‌ هيچ آرزويي نرسيده بود. اين روايت مردي است كه لااقل سي سال بعد، لابلاي شعرهايش، مي‌خواهد از كودكي بگويد كه روزگاري نه چندان دور، در روستايي چندان دور از تهران، نه مي‌دانست كه سرگذشتش چه مي‌شود و نه مي‌توانست كه سرگذشتي را براي خودش رقم بزند. بچه كه نمي‌داند را آنقدر شنيده بود كه ديگر باورش شده بود بايد حتي به وعده‌هاي دروغ هم دل ببندد. خودش اينها را مي‌گويد. آغاز مبهم شكل گرفتنش در زندگي. «دل ساده برگرد و در ازای یك حبه كشك سیاه شور گنجشك‌ها را از دور و بر شلتوك‌ها، كیش كن كه قند شهر دروغی بیش نبوده است.» خودش كه راست مي‌گويد. دليلي ندارد دروغ بگويد. مثلا آن روزهاي دژكوه چه آش دهن سوزي بوده كه او بخواهد دل تهراني‌ها را نسوزاند و به جايش دروغ بگويد. پس لااقل اين را مي‌توان فهميد كه حسين پناهي، روزگاري كودكي‌اش را اينگونه گذراند كه در شعر شناسنامه‌اش است.
این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می‌خوابید
چند و چرا نمی‌شناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می‌گریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آوار میخواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با هم‌کلاسی‌ها
دودوتا چارتا چارچارتا...

روحانيت؛ زندگي قبرستاني؛‌ تئاتر؛ تنهايي
بعضي آدم‌ها داستان‌هاي عجيبي دارند؛ در مي‌ماني لابلاي ماجراهايشان؛ اصلا نمي‌داني كه كدام ماجرا را بايد باور كني. به كدامشان بي‌اعتنا باشي و براي كدامشان بنشيني و يك عمر از خودت سوال كني. مثلا همين حسين پناهي؛ در مي‌ماني از راهي كه دنيا برايش باز كرد. راهي كه با يك سوال آغاز شد. يك سوال شرعي ساده؛ با جوابي ساده‌تر. او كه بعد از تحصيلات اوليه، راه روحانيت را در پيش گرفته بود و به شهر برگشت تا مردم را ارشاد و راهنمايي كند، تنها در طول يك روز، شايد يك ساعت و شايد هم حتي كمتر، راهش را تغيير داد.  ماجرا بر مي‌گردد به روزگاري كه حسين پناهي شد، روحاني جوان روستايشان. روزي پيرزني به سراغش آمد تا به او بگويد « فضله موشی داخل روغن محلی که حاصل چند ماه زحمت و تلاشم بود افتاده‌ است» و از او بپرسد «حالا روغن نجس است؟» جوابش ساده بود «بله؛ نجس است» اما جواب حسين پناهي، چيز ديگري بود. او می‌دانست که حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده‌اش را باید تامین کند. به زن گفت « نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور، روغن دیگر مشکلی ندارد.» اتفاقي كه باعث شد او نتواند ماندن در كسوت روحانيت را تاب بياورد و در نهايت هرچه اطرافيان فشار وارد كردند هم كارساز نشد. لباس روحانيت از تن به در كرد و از خانواده هم طرد شد. مدتي را در اين شهر و آن شهر ماند؛ مدتي به جبهه رفت و دست آخر، راه پايتخت گرفت. حالا او ديگر همسر هم داشت. شوكت خانمي كه با او ازدواج كرده بود چون پدرش گفته بود، «با اين پسر ازدواج كن؛ لااقل روحاني است. اگر دنيا را با او نداشته باشي، آخرت را داري.» اما حسين پناهي، زودتر از اينها كاري كرد كه شوكت، نه دنيايي داشته باشد نه آخرتي. دنيايش شد زندگي در گوشه‌اي از يكي از مقبره‌هاي خصوصي امامزاده قاسم تهران. نه براي يك روز و دو روز كه يك سال. يك سال از 48 سال زندگي براي خودش دنيايي است. زندگي قبرستاني حسين پناهي اما راه را براي حسين پناهي شدنش باز كرد. همانجا بود كه او دنياي تئاتر را شناخت. هنر را فهميد و روايت زندگي‌اش تغيير كرد. روايتي كه البته با تصميم او براي تنهايي همراه بود.

شعر؛ بازي؛ فلسفه؛ مردم
بعضي آدم‌ها داستان‌هاي عجيبي دارند؛ در مي‌ماني لابلاي ماجراهايشان؛ اصلا نمي‌داني كه كدام ماجرا را بايد باور كني. به كدامشان بي‌اعتنا باشي و براي كدامشان بنشيني و يك عمر از خودت سوال كني. مثلا همين حسين پناهي؛ راستي واقعا حسين پناهي هماني است كه اين و آن مي‌گويند؟‌ كدامشان راست مي‌گويند؟ كدامشان نمي‌خواهند راست بگويند؟‌ كدامشان دروغ مي‌گويند و كدامشان صلاح مي‌دانند كه دروغ بگويند؟ اصلا چه كاري است كه بخواهند دروغ بگويند. مگر حسين پناهي كه بوده است. يك بازيگر شبيه هزاران هزار بازيگر ديگر كه آمدند و رفتند؟‌ يك شاعر، مثل هزار و يك شاعر ديگر كه آمدند، گفتند، نوشتند و رفتند؟ يك آدمي كه فلسفه غرب را بهتر از خيلي از فيلسوف‌ها مي‌دانست؟ يا همان « چميدونم ديوونه سريال‌هاي تلويزيون كه چميدونم توي اون سرياله، چي بود ؟ راننده آژانس بود و دستش رو مي‌زد روي كاپوت، ماشين روشن مي‌شد»؟ نكند حسين پناهي هيچ كدام از اينها نبوده باشد و ما تعريف درستي از او نداريم. نكند او به خاطر تمام چيزي كه نبوده، حالا انقدر بود شده است. بماند  كه ما آدم‌ها عادت داريم، آدم‌ها را وقتي مي‌ميرند مي‌كنيم آنچيزهايي كه نبودند و وقتي هستند چيزهايي به آن‌ها مي‌گوييم كه هيچ وقت نبوده‌اند و چيزهايي از آنها نمي‌گوييم كه همواره بوده‌اند. اما اين مردي كه حتي حالا و يازده سال بعد از پايانش، هنوز كه هنوز است، هر كسي روايتي از زندگي و مرگش دارد به راستي كه بود؟ مردي با كلام و چهره‌اي ساده و بچگانه كه روايت زندگي چهل و اندي ساله‌اش را لابلاي شعرهايش مي‌گفت. از عشق خيالي‌اش حرف مي‌زد. به دخترش كه روزگاري او و خواهر و برادر و مادرش را از خود دور كرد تا راه زندگي كه خودش هم تكليفش را در آن نمي‌دانست پي بگيرد، نامه مي‌نوشت و كتاب مي‌كرد؟‌ مردي كه در نقش‌هاي فرو نمي‌رفت و اين نقش بود كه قصه‌اي از قصه‌هاي زندگي‌اش را روايت مي‌كرد؟ نويسنده‌اي كه نمايشنامه‌هايش را مي‌شود چند بار خواند و از آن آموخت؟‌ يا گوشه‌نشيني كه ديالوگ‌هاي سريال امام علي (ع) را نوشت و روزي در گوشه خانه‌اش تمام شد؟ اصلا اينها همه به كنار؛ نكند حسين پناهي هم‌اويي بود كه رفقايش كنار تمام خصايص خوبي كه داشت، نادار بودنش را به رخ مي‌كشيدند. دست بخشنده داشتنش را هم مي‌گفتند اما نداشتنش انگار برايشان پررنگ‌تر از داشته‌هايش بود. هر چه هست، آنهايي كه حسين پناهي را به اندازه خودشان شناخته‌اند شايد يادشان باشد كه خود او روزگاري گفت:
حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک‌، خون بهای عمر رفته من است

گور مرداد؛ گل خونرنگ
حسين پناهي در ميانه مرداد يخ كرد. خودش مي‌دانست و مي‌خواست يا دست تقدير بود، باشد براي روزي كه معلوم نيست بيايد يا نيايد. اما نه؛ شايد خودش مي‌دانست كه كمي قبل از رفتنش گفت «به بهشت نمي‌روم ... اگر مادرم آنجا نباشد» اما امان از ندانستن. ندانستن اينكه او كدام موعد مرداد تمام شد. شايد خودش هم همين را مي‌دانست كه گفت: « ما بدهكاریم به كسانی كه صمیمانه زما پرسیدند معذرت می‌خواهم، چند مرداد است و نگفتیم چون كه مرداد گور عشق گل خونرگ دل ما بوده است.» اين را بگذاريم كنار تمام بود و نبودهايي كه از زندگي حسين پناهي مي‌دانيم و نمي‌دانيم، مي‌ماند اين سوال؛ راستي حسين پناهي چندم مرداد بود؟