" آی مردم آسوده بخوابید؛ شهر در امن و امان است. شما راحت بخوابید؛ ماموران بیدارند." این جملات، حرف امروز و دیروز نیست. باید برگ‌های تاریخ را که یک‌به‌یک سنجاق شده‌اند، نیم قرنی به عقب برگردانید. حوالی آن زمان ماموران امنیتی شب‌ها در شهر راه می‌رفتند و این جملات را به زبان می‌آورند. حرف‌هایی که شاید بیشتر از عمل فقط در حد حرف بود. حالا از آن روزگار چند ده سالی گذشته. تکنولوژی‌ها تغییر کرده. اما در بعضی حوزه‌ها هنوز مثل سابقیم. یکی از آن همین امنیت است. آنروزها ماموران در خیابان‌ها قدم می‌زدند و اینروزها متولیان نیروی انتظامی هر‌روز در خبرگزاری‌ها و سایت‌های مختلف به نوعی می‌خواهند به مردم القاء کنند که وضعیت امنیت در کشور مطلوب است. موضوعی که شاید خیلی‌ها خلاف آن نظر داشته باشند.

روایتی واقعی از یک اتفاق روزمرده
برای امثال ما که هر روز در اخبار سر و گوشی می‌جنبانیم، شاید شنیدن اینکه وضعیت امنیت در کشور، فوق‌العاده است، دیگر عادت شده باشد. باور کرده‌ایم هر روز مصاحبه یکی از مسوولان را بشنویم که مضمونش چیزی نیست جز اینکه، " شهر در امن و امان است ". اما این سکه روی دیگری هم دارد. رویی که بعضاً بعضی‌هایشان را در صفحه حوادث روزنامه‌ها و سایت‌ها می‌بینیم و بعضاً از بعضی‌هاشان هیچگاه باخبر نمی‌شویم. رویی که پاشیدن اسید به صورت آمنه بهرامی و حوادث متعدد اینچنینی در آن جای می‌گیرد؛ فاجعه کاشمر و خیمینی‌شهر و ... بخشی از آن است؛ قتل میدان کاج تهران در مقابل دیدگان مردم آنهم در روز روشن، گوشه‌ای از آن را به خود اختصاص می‌دهد؛ مرگ قوی‌ترین مرد ایران تنها ذره‌ای از آن است و گفته و شنیده‌هایی که هر روز از یک دزدی می‌شنویم در قسمتی دیگر.
حالا داستانی واقعی که برای نگارنده این مطلب اتفاق افتاده را هم سنجاق کنید به تمام روایت‌هایی که تا‌کنون از دزدی، زورگیری و امثال آن شنیده‌اید. روایتی که آن هم بخشی از آن روی سکه حرف‌های متعددی است که اینروزها از وضعیت امنیت در کشور می‌شنویم. زمان داستان غروب هجدهم مهرماه امسال است. مکانش هم میدان صنعت واقع در شهرک غرب تهران. در جایی که هر ثانیه چند ده خودرو و عابر پیاده عبور می‌کنند. درست در محلی که چند قدم آنطرف‌تر گشت ارشاد می‌ایستد تا حریمی برای حجاب ایجاد کند. درست در همان نقطه پژوی 206 نقره‌ای رنگی با سه نفر سرنشین به بهانه مسافر‌کشی به مقصد میدان هفتم‌تیر، من را سوار کردند. هنوز 10 ثانیه از لحظه سوار شدنم نگذشته بود که نفری که در صندلی عقب نششته بود، با حلقه کردن دستش، سر و گردنم را به زیر صندلی برد و فوراً با تهدید چاقو باعث شد تا ابتکار عمل را به دست بگیرد. در همین لحظه و در شرایطی که خودرو با عجله از اتوبان دور می‌شد، نفر جلویی هم به کمک سرنشین عقب آمد و با ضربات مشت به سر و پهلوی من، عملاً فضای وحشت را به اوج رساند. زمانی طول نکشید که کیفم را گرفتند و شروع به بازبینی آن کردند. با تهدید محل کارت‌های عابربانک و رمز را گرفتند. بعد از این اتفاق یکی از سارقین در اولین فرصت از خودرو خارج شد تا رمز و میزان موجودی کارت عابر بانک را امتحان کند. با اطمینان از درست بودن رمز و میزان موجودی، خودرو به سرعت شروع به حرکت کرد. بعد از دقایق طولانی، سارقین در حالی که همچنان سر و گردنم را به زیر صندلی کشیده و روی صورتم هم پارچه‌ای انداخته بودند تا نه خودشان نه جایی از خیابان را ببینم، در یکی از خیابان‌ها که به نظر می‌رسید مرکز شهر باشد، توقف کرد و یک نفر از سه نفر پیاده شد. با خودم احساس کردم اینها مبلغ مورد نظرشان را برداشت کرده‌اند و می‌خواهند رهایم کنند. اما نه. آنها برنامه دیگری داشتند. برنامه‌ای که فردای روز دزدی متوجهش شدم. آنها با موجودی حسابم، سکه خریدند. از چهار فروشگاه که هیچ کدام دوربین نداشتند !!! کاری که حدود یک ساعت و نیم به طول انجامید و جالب است بدانید در تمام این مدت حتی یک نیروی پلیس هم به آنها شک نکرد. یک خودرو با دو سرنشین یک ساعت و نیم در میان یک خیابان ایستاده بود و هیچ کسی آنها را ندیده بود. به هر صورت آنها بعد از اینکه سکه‌ها را خریدند در حالی که شاید بیشتر از هر فرد دیگری در آن لحظه خوشحال بودند باز هم به راه خود ادامه دادند.
حالا دیگر مطمئن شده بودم که آخرین دقایق عمرم را می‌گذرانم. از اول با آنها صحبت نمی‌کردم اما از این لحظه به بعد دیگر به این نتیجه رسیدم که از تمام گناه‌هایم توبه کنم. به تمام چیزهای خوب دنیا فکر کنم و در نهایت شروع کردم به خواندن اشهد. حالا دیگر من بودم و سه سارق خوشحال. آنها با هم قرار می‌گذاشتند که برای سفر به کجا بروند و من فکر می‌کردم سفر آخرتم را چطور باید طی کنم.
درست همین موقع‌ها بود که تمام خاطرات روزنامه‌نگاریم را مرور کردم. یاد روزهایی افتادم که فکر می‌کردم شهر در امن و امان است اما واقعاً اینطور نبود. حالا فهمیدم که هیچ امانی در شهر نیست. خلاصه این شادی و شهرگردی سارقین در شرایطی که اصلاً به من فکر نمی‌کردند ادامه داشت تا اینکه در نهایت ساعت 23:30 همان شب در کیلومتر هشت و نیم جاده تهران – کرج از خودرو پیاده کردنم و به خاطر اینکه شماره ماشین و چهره‌شان را نبینم شروع به پرتاب سنگ به طرفم کردند. آنها اینکار را کردند و رفتند. من ماندم؛ یک بیابان تاریک و مردمی که گهگاه از آنجا می‌گذشتند اما به هیچ توجهی به من نداشتند.
به سختی خودم را کنار بزرگراه رساندم و شروع به دویدم کردم. خوشحال از اینکه زندگیم را دارم و ناراحت از اینکه تمام دارایی‌هایم را از دست داده‌ام. سرانجام به یک شرکت تولیدی دارو رسیدم. با کلی خواهش و تمنا اجازه دادند یک تلفن بزنم. آن شب گذشت. من زنده ماندم. از فردای آنروز به دنبال کارهای حاشیه‌ای افتادم اما همین حاشیه‌ها خود حاشیه‌های فراوان داشت. از سرهنگی که دید تمام هستیم را دزدیده بودند و از من خواست که کارت شناسایی به او ارائه کنم تا ماموری که گفت باید مراقب می‌بودی برو و فردا بیا؛ تا شخصی که گفت نباید با خودت لب‌تاپ حمل کنی. اما در این بین هیچ فردی نگفت نقش حافظان اموال مردم در این بین چیست. حالا دو ماه از آن روز می‌گذرد و هنوز نمی‌دانم باید به آنها فکر کنم یا نه. تنها چیزی که باقی مانده ترس از خیابان است و هر فردی که نزدیکم می‌شود. شب نخوابیدن‌ها مانده و کابوس‌های پی در پی. استرس‌ها مانده و صورتی که هر روز نگران‌تر می‌شود. حالا دارم به تمام آن مصاحبه‌های جور و واجور فکر می‌کنم که در آخر تک تکشان امنیت، فوق‌العاده بود. چیزی که حالا من به عنوان یکی از خبرنگاران این کشور دیگر آن را ندارم. حالا دارم به این حرف‌ها بیشتر از قبل فکر می‌کنم که مسوولان می‌گفتند وضعیت امنیت در کشور بحرانی نیست. آمار زورگیری کاهش پیدا کرده است. سرقت‌ها قابل مقایسه با گذشته نیست. اما نمی‌دانم آیا اینها واقعیت دارد یا نه؟