هميشه، اولين‌ها بيشتر از هر چيز، ترس دارد ... مي‌ترسي از اينكه آنقدر اشتباه داشته باشد، كه همه با انگشت اشاره نشانت دهند و از ايرادهايشان، بريزي ... با اين حال، شايد براي خودت بتواني روزي، روزگاري، از تمام اين اشاره‌ها، درس بگيري ... ماجراي شعر نوشتن‌هايم هم همين است ... اين اولين بار است كه سعي كردم ... 

 


 

 

گيرم تو را همزاد من با ديگري ديدند، مرداني
از چشم تو مثل همه، هر روز افتادند،‌مرداني ...
كه ديگري را باز هم ديگر نمي‌بينند
من را كه هيچ، تن را فنا دادند مرداني ...
كه نطفه عشق و هوس را در كنار هم
روي تن لرزان تو آرام جا دادند، مرداني ...
كه تو براشان يك بدن بودي و ديگر هيچ
مثل تمام هرزه آدم‌ها كه پا دادند، مرداني ...
كه قصدشان تنها فراموشي بسترهاست
كه لطفشان تنها براي خواب اين شب‌هاست